شهیدان ایران

علیرضا خانی عاشق شهدا.
مشخصات بلاگ
شهیدان ایران

به وب‌نوشت من خوش آمدید.

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نورالدین» ثبت شده است

بخشی کوچک از خاطرات سید نورالدین عافی

 

 یک روز طبق معمول دکتر برای معاینه آمده بود،من نیمه خواب و بی حال بودم اما صدای گفت و گو را می شنیدم.دکتر به پرستاری که همراهش بود گفت:{برای زخم این مجروح چاره ای نیست!}

_اما من چاره شو رو می دونم!من اینو می برم حمام .آن جا بدنش رو کیسه می کشم تا این پوست سوخته با سنگریزه ها از بدنش جدا بشه!

قیافه ی دکتر را نمی دیدم اما حس گردم تنم گُر گرفت.پرستار صدایم زد:{برادر!تو طافت داری تا من ببرمت حمام. . .}می دانستم منظورش چیست. اما واقعا چاره ای دیگر نبود و من ناگزیر باید به این راه حل تن می سپردم.فقط پرسیدم:{چه قدر طول می کشد.}

_حدود ده دقیقه!

_باشه ،ده دقیقه را هر طوری باشه تحمل می کنم!

به زودی مقدمات فراهم شد.مرا به حمام بردند. توی وان حمام را پر از آب و کمی ماده ضد عفونی کردند و مرا در وان حمام گذاشتند پرستار مرد دلسوزی بود و برای خودش هم این کار سخت بود.از من پرسید:{چیزی می خواهی؟!}من فقط چیزی خواستم که لای دندان هایم بگذارند تا داد نزنم. دستمالی لای دندان هایم گذاشت و کارش را شروع کرد . از آن دقایق های تمام نشدنی بیش از هر چیز دانه های درشت عرق روی صورت او را به خاطر دارم . انگار همه ی رگ های بدنم اتش گرفته بود و داشتم از نو می سوختم. . . او با کیسه به جانم افتاده بود و می خواست کاری را که تا آن روز دکتر ها نتوانسته بودند بکنند،انجم بدهد!گریه و فریاد در گلویم گلوله شده بود، از شدت درد روبه بیهوشی بودم اما تا آخرین لحظه دوام آوردم تا این گفتند:{تموم شد}آن قدر خسته و بی رمق بودم که نای حرف زدن نداشتم .وقتی داشتند مرا از وان همام در می آوردند تکه های پوست و گوشت سوخته ی تنم را که روی آب بود را دیدم.

شاید دو سه کیلو از وزن بدنم را داخل آب جا گذاشته ام!!

احساس سبکی و راحتی می کردم!.

علی رضا خانی